یاسمینیاسمین، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

یــــاسمیــن

دخترم خيلي شيريني

سلام عزيزم ، بالاخره به جمع 2 نفري ما اضافه شدي، قربونت برم با اون موهای قشنگت ... الان 2 ماه 11 روزت كه دارم برات مي نويسم، توي اين مدت خيلي سخت بود تا بتونم با تو كنار بيام . ولي الان با هم حسابي دوست شديم چون تو الان منو كاملاً مي شناسي توي خونه كه راه مي رم چشمات دنبال من مياد ببينه كه دارم كجا مي رم. 5 شنبه 20 مهر عروسي دعوت داشتم شما به من و بابایی قول دادی که دختر خوبی باشی چون بايد تو رو ميبردم پيش ماماني براي اولين بار ، 3 روز داشتم شير ميدوشيدم برات تا شير كم نياد. خلاصه رفتم عروسي ، ولي دلم داشت برات پرپر مي شد. ماماني مي گفت كه تو هم خيلي بي قراري مي كردي و با چشماي قشنگت دنبال من مي گشتي. عزيزم اينق...
19 بهمن 1391

عكس هاي مدلينگ ياسمين

دختركم،شيرينم، ياسمينم عاشقتم به مولا روز 5 آبان 1391 من و بابايي تصميم گرفتيم كه دختر قشنگمونو ببريم آتليه و چند تا عكس قشنگ از شما بگيريم اينم نتيجه عكسها اينجا كه ديگه خيلي بامزه شدي عمه هات خودشونو كشتن با ديدن اين عكست مادربزرگت وقتي اين عكسو ديد گفت اين عكس براي من بزرگترينشو چاپ كنيد قربونت برم كه نگاهي به اين عميقي داري عسلم قربون خندت برم مادر كه چقدر زيبا مي خندي اينم از عكسهاي ياسي خانم حدود 30 تا عكس بود ولي من فقط تونستم اين 4 تا را آپلود كنم.تازه از همه عكسات يك دي وي دي فيلم هم آماده كردم كه بايد روزي 1 بار نگاهشون كنم . ...
9 آذر 1391

وقتي ياسي خانم 3 ماهه مي شود

دختر من الان ديگه خانوم شده، جيگر شده ، عزيز مامان و باباش شده البته بگما اينقدر خوردني شدي كه همه براي ديدنت بابال ميزنن مخصوصا بابابزرگت مامان جان گوشوارهات مبارك عزيزم، چقدر بهت برخورده بود كه گوشاتو سوراخ كرديم. هر نيم ساعت يادت مي افتاد و بغض مي كردي ميزدي زير گريه.... مامان جان چقدر خوش تيپ شدي تو آفتاب خوابيدي به من زبون نشون ميدي؟ ...
20 آبان 1391

روز آخر کار در اداره

دختر عزیزم نمی دونم امروز چرا اینقدر تکون می خوری!!!! چرا اینقدر سکسکه می کنی، می ترسم وقتی به دنیا هم اومدی همش سکسکه کنی، دیروز دیگه طاقت نیوردم و دعوات کردم فکر کنم صدامو شنیدی و دیگه سکسکه ات قطع شد. امروز دیگه خسته شدم روز آخری هست که میام سرکار، شما هم فکر کنم هیجان زده ای به خاطر همین اینقدر بالا و پایین می پری. عزیزم از خدا خواستم به خاطر اینکه این چند وقت من هم خیلی استرس دارم و اعصابم خورد شده ، ضرری به شما نرسه خدایا کمکم کن ، به تو پناه میارم 14 روز دیگه باید برم بیمارستان یه بچه سالم، باهوش و قوی می خوام. خدایا آرزوم اینه که دخترم همیشه توی کارهاش موفق باشه ، یه دختر تک و نمونه ، یه دختری که همیشه آرزو داشتم، یه دخت...
26 تير 1391

2 هفته تا بهترین لحظه زندگیم

دخترم گلم ، قشنگم، عشقم 2 هفته دیگه بیشتر نمونده عزیزم خانم دکتر چنگیزی برای 10 مرداد برات وقت گذاشت، مثل اینکه قرار شما سزارینی به این دنیا بیایی وای چه لحظه هیجان انگیزی، می ترسم قلبم از شدت هیجان تو اتاق عمل بگیره خانم دکتر قول داده که با بی حسی موضعی این عمل قشنگو انجام بده پس من می تونم همون لحظه که به دنیا می آیی شما رو ببینم راستی خوشگل مامان می دونستی همیشه وقتی خوابتو می دیدم چه شکلی بودی؟؟ هفته پیش داشتم تو سایت بنتون فشن های کودکو نگاه می کردم که یک دفعه یه دختر ناز و خوشگلو دیدم که خیلی شبیه دختری بود که تو خوابم دیده بودم و همیشه تصور ذهنی از شما این بود. اینم عکس اون دختر زیبا البته اینو بگم می دونم شما خیلی زیباتر...
25 تير 1391

4 هفته دیگه بیشتر نمونده

عزیزم 28 روز دیگه بیشتر نمودنده تا روی ماهتو ببینم . این دقایق و ثانیه ها خیلی دیر می گذره. دخترم خیلی دلم گرفته  خیلی دوست دارم زود بیای و باهات کلی درد و دل کنم جمعه 16 تیر 1391 برات مهمونی گرفتم که فامیلای پدرت بیان ببینن که چه سیسمونی برات تهیه کردم . هر چند از این مهمونی گرفتنا خیلی بدم میاد ولی مجبور شدم عزیزم به خاطر تو و پدرت این کار بکنم . بعد از مهمونی اینقدر خسته شده بودم که شب تا صبح خوابم نبرد. عزیز دلم من هرچی که تهیه کرده بودم فقط و فقط به خاطر عشق به تو بود نه چیز دیگه ای. ولی هرکی که توی اون مهمونی بود فقط به خاطر چشم و هم چشمی اومده بودن. عزیزم اگه یکم عصبانی می شم یا کمی استرس دارم از خدا می خوام که روی ...
18 تير 1391

هفته 34

سلام مامانی جونوم، امروز بالاخره یک راهی پیدا کردم تا بتونم احساسمو برات بگم،وبلاگ های نی نی های زیادی رو دیدم که همه می تونن حس مادرانه خودشون را برای همه بگن. تصمیم گرفتن برات یک وبلاگ درست کنم . امیدوارم از سلیقه من خوشت بیاد وقتی که بعدها می بینیش. من زیاد اهل نوشتن نیستم ولی دلم میخواد برای تو بنویسم که الان چه حسی دارم . الان که دارم این متن رو برات می نویسم ساعت 12 ظهر روز 6 تیر ماه 91 در محل کارم هستم و هفته 34 بارداریمو می گذرونم . عزیزم با تمام وجودم حست می کنم و می دونم که تو هم با حرکاتی که از خودت نشون می دی جواب این احساس منو می دی . دوران بارداری خیلی لذت بخشی داشتم ولی 9 ماه چشم انتظاری تا موجودی رو که ...
6 تير 1391